هیچ

۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

دیروز بعد از 22 سال آیفون خونه رو عوض کردیم.این اتفاق برای بن بست ما هیجان انگیز بود،زنان مو ریش کرده بودند و مردان بصورت مداوم پای بر زمین می کوبیدند.محبوبه خانم اعتقاد دارد از دیروز باب جدیدی از گفت و گو با واحد های مجاور باز شده است و به مادرم می گوید خوب کاری کردید که عوضش کردید و من در مجاورت فلاسک چایم،زمانی که پای خیالم را به دیوار تکیه داده ام به این موضوع می اندیشم که هر وقت این زنیکه به ما گفت «خوب کاری کردید» من از جهات مختلف بد آوردم.دفعه ی قبلی که این جمله را بکار برد روز عقدم بود و من همان جا به نحس بودنش یقین پیدا کردم.

اتفاقا این بار هم حماسه آفرید و اگر بخواهم سر بسته برایتان بگویم به گا رفتیم.

به قول وبر سرمایه داری دین مخصوص خودش را می خواهد و من از همین حوالی به این نتیجه رسیده بودم که تکنولوژی فرهنگ خاص خودش را ناگذیر به شما غالب می کند؛و البته از دیروز این فرضیه را به بوته ی آزمایش سپردم.

تن لش مان را علی السویه روی تخت پهن کرده بودیم که از کور سوی منزل پدرمان تفسیر علامه طباطبایی را بست و با طعنه گفت «نمی خوای واسه اون هیکل بشکه ای ت فکری بکنی؟» و من فهمیدم که ماجرا از کجا آب می خورد.تا آن ساعت اضافه وزن من برای هیچ کس مهم نبود و به عبارتی اصلا به چشم نمی آمد اما آقام اعتقاد دارد که از دیروز دور کمرم سه برابر شده و من با هر زبانی که با او سخن می گویم باورش نمی شود بدن متافیزیک ما هم چنین قابلیتی ندارد چه برسد به این پوست اشتعال پذیرِ خاکی.خلاصه لاجرم وادار شدم به باشگاه کنار خانه مان مراجعت کنم،مشت و خایه ام را در اختیار آقای مربی بگذارم تا با چرخش خودکارش برایم برنامه ی غذایی و ورزشی بنویسد.

از آن بدتر؛آخرین باری که مادرم-آن زن 57 ساله ی مهربان و چاق- برایش لباس تنم اهمیت داشت بر می گردد به 15 سال پیش وقتی خواستم برای ختنه صورون بچه ی خواهرش صله ی رحم کنم و از دست رفتن این ضایعه را تسلیت عرض کنم از آنجا به بعد تا همین دیروز برای هیچ کسی اهمیت نداشت چی تنم می کنم،حتی خودم.

اما وقتی از کتابخونه برگشتم مادرم گفت لباس های تنت کهنه شده و باید عوضش کنی. و من آنجا روی چشم آن زنیکه و آیفون تصویری با هم ریدم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۱۵
عبد المساکین

آخرین باری که وبلاگ نوشتم هیفده سالم بود.یک آدم بی ترمز و آرمان خواه مانند تمام هم نسلی های هیفده ساله خودش و البته به غایت بی نظم.از آن هایی که اگر یک روز پیرامون جمع شدن اتاق با مادرش به چالش نمی رسید روز در آن نقطه از زمان جایش را به شب نمی سپرد.ما به اینطور آدم ها می گوییم «لَش و پَخ» شما هم می توانید بگویید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۶ ، ۰۵:۲۱
عبد المساکین